یکشنبه بیست و پنجم دی 1390
آدمك آخر دنياست ، بخند
آدمك مرگ همينجاست ،بخند
آن خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست ، بخند
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شوخي ِ كاغذي ِ ماست ، بخند
فكر كن درد تو ارزشمند است
فكر كن گريه چه زيباست ، بخند
صبح فردا به شبت نيست كه نيست
تازه انگار كه فرداست ، بخند
راستي آنچه به يادت داديم
پر زدن نيست كه درجاست ، بخند
آدمك نغمه ي آغاز نخوان
به خدا آخر دنياست ، بخند
لینک ثابت
10 PM  توسط mohamad
|
چهارشنبه شانزدهم آذر 1390
یاد اون تازگیا
یاد اون دیدن های یواشکی
یاد اون سادگیا
یاد اون استرس ندیدن دوبارمون
واسه هم مردنامون
یاد اون تا صبح بیدار موندنامون
یادش بخیر..
لینک ثابت
11 AM  توسط mohamad
|
چهارشنبه پنجم مرداد 1390
یه شب خوب تو آسمون، یه ستاره چشمک زنون، خندید و گفت: کنارتم، تا آخرش تا پای جون، ستاره ی قشنگی
بود، آروم و ناز و مهربون، ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون، اما زیاد طول نکشید عشق من و ستاره
جون، ابری اومد ستاره رو دزدید و برد نامهربون، حالا شبا به یاد اون، زل می زنم به آسمون، دلم می خواد داد بزنم
این بود قول و قرارمون، تو رفتی و از خودتم، نذاشتی حتی یه نشون
لینک ثابت
11 AM  توسط mohamad
|
پنجشنبه بیست و سوم تیر 1390
یه دوست پسر هم نداریم مجبورش کنیم اسم مارو رو بازوش خالکوبی کنه
یه دوست پسر هم نداریم با وضع فجیع برم بیرون همه بگن تو چرا این شکلی شدی بگم اونی که باید بپسنده پسندیده
یه دوست پسر هم نداریم قاصدک ببینیم بپریم روش بگیم وای ازش خبر آورده
یه دوست پسر هم نداریم از سربازی معاف باشه هر روز بهش بگیم سربازی واسه تو لازم بود خیلی لوس بار اومدی
یه دوست پسر هم نداریم شارژ ایرانسل بده بهمون بگه خطت رو شارژ کن زود به خودم زنگ بزن
یه دوست پسر هم نداریم هر روز بهش بگیم ای کاش رشد عقلتم مثل رشد سیبیلت بود
یه دوست پسر هم نداریم همیشه حرفمون رو گوش کنه نه فقط موقعی که بهش می گیم دیگه به من زنگ نزن
یه دوست پسر هم نداریم هی واسش از جذابیت آقایون کچل بگیم که آخر سر بره دونه دونه موهاشو بکنه جذاب شه
ღღღادامه مطلبღღღ
لینک ثابت
10 PM  توسط mohamad
|
شنبه یازدهم تیر 1390
روزی دختر و پسری در حال برگشتن از فیلم بودند. پسر از سکوتی که در میان آنها روان بود متوجه شد اتفاق خاصی افتاده است.دختر از پسر خواست تا ماشین را نگاه دارد تا او صحبت کند. دختر به پسر گفت که احساسش نسبت به پسر عوض شده و زمان آن رسیده کههر کس به دنبال کار خود برود. ...پسر در حالی که داشت دست در جیب خود میکرد تا نوشته ای تا شده را به دختر بدهد قطره اشکی بر صورتش روان شد.در همان زمان راننده ای مست در حال رانندگی با سرعت بالا در همان خیابان بود. راننده مست ناگهان منحرف شد و دقیقا به سمت راننده ماشینی که دختر و پسر در آن بودند برخورد کرد و پسر را کشت.به طور معجزه آسایی دختر زنده ماند...دختر به یاد نوشته افتاد,آن را باز کرد و خواند.پسر اینطور نوشته بود:"بدون عشق تو من خواهم مرد..."
لینک ثابت
1 PM  توسط mohamad
|
پنجشنبه نهم تیر 1390
اون (دختر) رو تو یک مهمونی ملاقات کرد. خیلی برجسته بود، خیلی از پسرها دنبالش بودند در حالیکه او (پسر) کاملا طبیعی بود و هیچکس بهش توجه نمی کرد…
آخر مهمانی، دختره رو به نوشیدن یک قهوه دعوت کرد، دختر شگفت زده شد اما از روی ادب، دعوتش رو قبول کرد. توی یک کافی شاپ نشستند، پسر عصبی تر از اون بود که چیزی بگه، دختر احساس راحتی نداشت و با خودش فکر می کرد، “خواهش می کنم اجازه بده برم خونه…”
یکدفعه پسر پیش خدمت رو صدا کرد، “میشه لطفا یک کم نمک برام بیاری؟ می خوام بریزم تو قهوه ام.” همه بهش خیره شدند، خیلی عجیبه! چهره اش قرمز شد اما اون نمک رو ریخت توی قهوه اش و اونو سرکشید. دختر با کنجکاوی پرسید، “چرا این کار رو می کنی؟” پسر پاسخ داد، “وقتی پسر بچه کوچیکی بودم، نزدیک دریا زندگی می کردم، بازی تو دریا رو دوست داشتم، می تونستم مزه دریا رو بچشم مثل مزه قهوه نمکی. حالا هر وقت قهوه نمکی می خورم به یاد بچگی ام می افتم، زادگاهم، برای شهرمون خیلی دلم تنگ شده، برا والدینم که هنوز اونجا زندگی می کنند.” همینطور صحبت می کرد، اشک از گونه هاش سرازیر شد. دختر شدیدا تحت تاثیر قرار گرفت. یک احساس واقعی از ته قلبش. مردی که می تونه دلتنگیش رو به زبون بیاره، اون باید مردی باشه که عاشق خونوادشه، هم و غمش خونوادشه و نسبت به خونوادش مسئولیت پذیره… بعد دختر شروع به صحبت کرد، در مورد زادگاه دورش، بچگیش و خونوادش.
مکالمه خوبی بود، شروع خوبی هم بود. اونها ادامه دادند به قرار گذاشتن. دختر متوجه شد در واقع اون مردیه که تمام انتظاراتش رو برآورده می کنه: خوش قلبه، خونگرمه و دقیق. اون اینقدر خوبه که مدام دلش براش تنگ میشه! ممنون از قهوه نمکی! بعد قصه مثل تمام داستانهای عشقی زیبا شد، پرنسس با پرنس ازدواج کرد و با هم در کمال خوشبختی زندگی می کردند….هر وقت می خواست قهوه براش درست کنه یک مقدار نمک هم داخلش می ریخت، چون می دونست که با اینکار حال می کنه.
بعد از چهل سال، مرد در گذشت، یک نامه برای زن گذاشت، ” عزیزترینم، لطفا منو ببخش، بزرگترین دروغ زندگی ام رو ببخش. این تنها دروغی بود که به تو گفتم— قهوه نمکی. یادت میاد اولین قرارمون رو؟ من اون موقع خیلی استرس داشتم، در واقع یک کم شکر می خواستم، اما هول کردم و گفتم نمک. برام سخت بود حرفم رو عوض کنم بنابراین ادامه دادم. هرگز فکر نمی کردم این شروع ارتباطمون باشه! خیلی وقت ها تلاش کردم تا حقیقت رو بهت بگم، اما ترسیدم، چون بهت قول داده بودم که به هیچ وجه بهت دروغ نگم… حال من دارم می میرم و دیگه نمی ترسم که واقعیت رو بهت بگم، من قهوه نمکی رو دوست ندارم، چون خیلی بدمزه است… اما من در تمام زندگیم قهوه نمکی خوردم! چون تو رو شناختم، هرگز برای چیزی تاسف نمی خورم چون این کار رو برای تو کردم. تو رو داشتن بزرگترین خوشبختی زندگی منه. اگر یک بار دیگر بتونم زندگی کنم هنوز می خوام با تو آشنا بشم و تو رو برای کل زندگی ام داشته باشم حتی اگه مجبور باشم دوباره قهوه نمکی بخورم.
اشک هاش کل نامه رو خیس کرد. یه روز، یه نفر ازش پرسید، ” مزه قهوه نمکی چیست؟
اون جواب داد “شیرینه”
لینک ثابت
3 PM  توسط mohamad
|
جمعه بیستم خرداد 1390
یک زن در مراسم ختم مادر خود، مردی را می بیند که قبلا او رانمی شناخت.
او با خود اندیشید که این مرد بسیار جذاب است.
او با خود گفت او همان مرد رویایی من است.
و در همان جا عاشق او می شود.
اما هیچگاه از او تقاضای شماره نمی کند و دیگر آن مرد را نمی بیند.
چند روز بعد او خواهر خود را می کشد.
به نظر شما انگیزه ی او از قتل خواهر خود چه بوده است ؟
چند دقیقه با خود فکر کنید و جواب های خود را یادداشت کنید. .
.
.
.
.
بقیه در ادامه مطلب
ღღღادامه مطلبღღღ
لینک ثابت
12 PM  توسط mohamad
|
چهارشنبه یازدهم خرداد 1390
هر جا دلت شکست
قبل رفتن ؛ خودت جاروش کن!
تا هر ناکسی منت دستای زخمیشو رو سرت نذاره . . .
.
.
.
همین مسیر را مستقیم بروی میرسی به دو راهی
یک راه به من ختم می شود ، آن دیگری به ختم من . . .
.
.
.
این روزها
شیر هم راضیه با دمش بازی کنن
ولی با دلش نه . . .
.
.
.
در گفتن و شنیدن جملۀ “دوستت دارم” چه هست ؟
که کسی که میگویـد عاشق تر میشود و کسی که میشنود بی تفاوت تر
ღღღادامه مطلبღღღ
لینک ثابت
0 AM  توسط mohamad
|
دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1390
(دختر «شبنم» نامی با چـند کتـاب در دسـتش وارد واحــد دوستش «لادن » می شود و او را در حــال گریه می بیــنـد.)
شبنم:ِ وا!... خاک بـرسرم! چــرا داری مثــل ابـر بهـار گریـه می کـنی؟!
لادن: خـدا منـو می کشـت این روزو نـمی دیدم. (همچـنان به گریـه ی خود ادامــه می دهـد.)
شبنم: بگـو ببـینم چی شـده؟
لادن:
چی می خواســتی بشـه؟ امروز نـتیجه ی امتـحان <آناتومی!!!> رو زدن
تــو بُــرد. منــی که از 6 مـاه قبـلش کتابامـو خورده بــودم، مـنی که بـه
امیـد 20 سر جلـسه ی امتحــان نشـسته بودم، دیــدم نمــره ام شـده
19!!!!!! ( بر شـدت گریه افزوده می شــود)
شبنم: (او
را در آغوش می کشـد) عزیزم... گـریه نـکن. می فهـممت. درد بـزرگیــه! (بغـض
شبنم نیز می ترکـد) بهتـره دیگـه غصه نخـوری و خودتـو برای امتحـان فـردا
آمـاده کنـی. درس سخت و حجیــمیـه. می دونی کـه؟
لادن: (اشک هایش را آرام آرام پـاک می کنـــد) آره. می
دونـم! امـا من اونقــدر سـر ماجـرای امـروز دلم خـون بـود و فقط تونـستم 8
دور بخـونم! می فهـمی شبنم؟فقط 8 دور... (دوبـاره صـدای گریـه اش بلـند می
شود) حالا چه جــوری سرمـو جلوی نـازی و دوستـاش بلـند کنـم؟!!
شبنم:
عزیزم... دیگــه گریه نکن. من و شهــره هم فقط 7 - 8 دور تـونســتیم
بخـونیم! ببـین! از بـس گریه کردی ریـمل چشمــای قشـنگ پاک شـد! گریـه نکن
دیـگه. فکـر کردن به ایـن مســائل کـه می دونـم سخــته، فایده ای نـداره و
مشــکلـی رو حـل نـمی کنـه.
لادن: نـمی دونـم. چـرا چنـد روزیـه که مثـل قدیم دلـم به درس نـمیره. مثـلاً امـروز صبــح، ساعـت 5/7 بیـدار شـدم. باورت مـیشه؟!
(در
همیــن حال، صـدای جیــغ و شیـون از واحـد مجـاور به گوش می رسـد. اسـترس
عظیـمی وجـودِ شبنم و لادن را در بر می گیــرد!دخـتری به نـام «فرشته» با اضـطراب وارد اتـاق می شـود.)
شبنم: چی شـده فرشــتـه؟!
فرشــته: (با دلهــره) کمـک کنیـد... نـازی داشت واسـه بیــستمـین بـار کتــابشـو می خـوند که یـه دفعــه از حـال رفت!
شبنم: لابــد به خـودش خیلی سخــت گرفته.
فرشــته: خب، منــم 19 بـار خونـدم. این طـوری نـشدم! زود باشیــد، ببـریـمش دکتــر.
و تمــام ساکنـین آن واحـد، سراسیـمه برای یاری «نــازی» از اتـاق خارج می شـونـد. چـراغ ها خامـوش می شود ...
شـب – خوابــگاه پســران – سکــانـس دوم
(در اتـاقی دو پسر به
نـام های «مهـدی» و «آرمــان» دراز کشــیده انـد. مهـدی در حال نصـب
برنـامه روی لپ تـاپ و آرمـان مشغــول نوشــتـن مطالبی روی چـند برگـه است.
در هـمین حـال، واحدی شـان، «حسین» در حالی که به موبایـلش ور می رود وارد
اتــاق می شـود)
حسین: مهـدی... شایـعه شـده فـردا صبــح امتـحان داریـم.
مهـدی: نـه! راســته. امتـحان پایــان تــرمه.
میثــاق: اوخ اوخ! مــن اصـلاً خبـر نـداشـتم. چقـدر زود امتـحانا شـروع شــد.
مهـدی: آره... منــم یه چنـد دقـیقه پیـش فهمـیدم. حالا چیــه مگـه؟! نگـرانی؟ مگـه تو کلاسـتون دخترنداریـد؟!
میثــاق:
مـن و نـگرانی؟ عمــراً!! (بـه آرمــان اشــاره می کنـد) وای وای نیگــاش
کـن! چه خرخـونیــه این آقـا آرمـان! ببیــن از روی جـزوه های زیـر
قابلمــه چه نـُـتی بـر می داره!!
آرمان: تـو هم یه
چیزی میگــیا! ایـن برگـه های تقـلبه کـه 10 دقیـقــه ی پیـش شـروع به
نـوشتـنــش کردم. دختــرای کلاس مـا که مثـل دختـرای شما پایـه نیســتن.
اگـه کسی بهت نـرسوند، بایــد یه قوت قلــب داشته باشی یا نـه؟ کار از
محکـم کاری...
مـهدی: (همچــنان که در لپ تاپــش سیــر می
کنـد) آرمــان جـون... اگه واسـت زحمـتی نیست چنـد تا برگـه واسه مـنم
بنـویس. دستـت درست!
(در همیـن حــال، صـدای فریـاد و هیاهـویی از واحـد مجـاور بلـند می شود. پسـری به نـام «رضـا» با خوشحـالی وسط اتـاق می پـرد)
میـثــاق: چـت شده؟ رو زمــین بنـد نیـستی!
رضــا: استقلال همین الان دومیشم زد !!
مهـدی:اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه ....... ابکشه!!!
و تمــام ساکنیـن آن واحـد، برای دیـدن ادامـه ی مسـابقـه به اتاق مجـاور می شتـابنـد.
چراغ هـا روشــن می مانند.
لینک ثابت
11 PM  توسط mohamad
|
سه شنبه سی ام فروردین 1390
هر سال که ماه رمضان فرا می رسد
نشانه هایی وجود دارد که چه روزه دار باشید و چه غیر روزه دار، چه انسان
معتقدی باشید و چه غیر معتقد، سالهاست که با این نشانه ها زیسته ایم.
از کودکی و در اعماق وجودمان نوای ربنا استاد محمد رضا شجریان سالهاست که ریشه دوانده است و سالهاست که با اذان موذن زاده اردبیلی به ناگه به اعماق گذشته مان پرتاب شده ایم.
شاید برایتان جالب باشد که در سالهای گذشته صدا و
سیما اسلامی ایران فراخوان های مختلف و مسابقات گوناگونی را بین بهترین
قاریان ایرانی برای خواندن دعای ربنا برگزار کرده است تا اینچنین وابسته به
نوای ربنا استاد شجریان نباشد، اما ربنا های خوانده شده با ربنای شجریان
از عرش تا فرش فاصله داشته است و اینچنین است که سالهاست که نوای شجریان در
درون اعماق وجود مردم ایران حضور دارد.
یه فاتحم واسه پدر بزرگ مرحومم بخونید. ممنون
دانلود با حجم 4,152 مگابايت: " ربنا استاد محمد رضا شجریان "
لینک ثابت
6 PM  توسط mohamad
|
شنبه بیست و هفتم فروردین 1390
این ویروس 1 روز کامل منو درگیر خودش کرد چون هیچ اطلاعاتی به صورت فارسی راجع بهش نبود این مطلبو گذاشتم.
بقیه در ادامه مطلب..
ღღღادامه مطلبღღღ
لینک ثابت
11 PM  توسط mohamad
|
دوشنبه پانزدهم فروردین 1390
لینک ثابت
1 PM  توسط mohamad
|